loading...

بیست و هفت سالگی

قسمت هایی از زندگیم

بازدید : 12
جمعه 29 آبان 1399 زمان : 14:37

از کجا شروع کنم به نوشتن نمیدونم. بی مقدمه و خلاصه بگم
قرار بود حداقل یکسال اینجا باشم و بنویسم
اما این روزا احساس کردم دیگه کمتر حرفی برای گفتن دارم
دیگه باید کم کم وارد یه بُعد دیگه از زندگی بشم
قدمای دیگه بردارم و چیزای جدید رو وارد زندگیم کنم
قطعا دلم برای اینجا نوشتن، عکس گرفتن‌های جدید به ذوق پست گذاشتن،
برای شما دوستانِ جان، برای کامنت دادن‌ها و کامنت خوندن‌ها تنگ میشه
برای صفا و صمیمیت بلاگفا و همه چیز اینجا تنگ میشه.
مراقب خودتون باشید. اینقدر حس‌های خوب تو این چند ماه ازتون گرفتم که
میدونم کلی دلم براتون تنگ میشه.
خاتونم، گیلای مهربونم، ز.الف جانم. مامانه نخود عزیزم، یاسی هنرمندم، گندم قشنگم و همرنگم،
بهارنارنج امیدوار و خوش قلبم، مبینای موفقم، کاکتوس عزیز، پیشونی سفید، الینای عزیزم،
شهرزاد خانوم گل ، آقای ج شوخ طبع، نی لوفر خوش قلبم، ماه قشنگم، عزیزه خونگرم، کورالین با استعداد،
دایی جان بزرگم ،خنیاگر هنرمند و مهربان ، پدر آوا، ماهی قرمزم، مسافر عزیز، محمد برادر کوچیکم، دختر نامرئی،
دختر غریبه مهربون، خودم عزیزم ، ستاره جانم، اولدوز خوش خنده م، ‌هامون بزرگ، مسیح عزیز، جودی جانم،
نگاه خانوم، محمد آقای گوشه‌‌‌ای از زندگی ، نیک عزیز، شاگرد تنبل پیکاسوی هنرمند و
هر دوستی که اسمش رو اینجا فراموش کردم بنویسم همگی عزیز هستید و لحظه‌های خوبی رو
ما بین کلمات و نوشته‌هاتون گذروندم.

شاید یه روز خیلی دور دوباره بنویسم.
ببخشید اگه با ننوشتنم ناراحتتون میکنم.
این نیز بگذرد.
آخرین عکس پاییزی با همون کتونی‌های همیشگی تقدیم نگاه قشنگتون :)

مراقب دلخوشی‌های کوچیک زندگی تون باشید.
لبخند یادتون نره :)

+ سه شنبه ۱۳۹۹/۰۸/۲۷| 23:0|خانومِ لبخند :)| |
كلمات قصار على (ع ) در معرفت نفس
بازدید : 19
يکشنبه 24 آبان 1399 زمان : 16:38

این روزام شبیه این برگای پاییزیه که رنگ و حال و هواشون تغییر میکنه
شاید قراره خوشرنگ تر از الانم بشم

غمگین نیستم. فقط یه حس مبهمی‌دارم

+ بهم انرژی‌های خوب بدید :)
+ پاییز 99

+ شنبه ۱۳۹۹/۰۸/۲۴| 9:49|خانومِ لبخند :)| |
سیاه پُر رنگ ...
بازدید : 21
سه شنبه 19 آبان 1399 زمان : 3:36

سلاملیکم
آمدم، من آمدم (با ریتم خوانده شود :))

بالاخره اومدم
قرار نبود اینقدر طولانی نباشم. پیش اومد
کامنتا رو بعد تایید میکنم

اولین عکس رسمی‌پاییزیم هم تقدیم بهتون

+ یکشنبه ۱۳۹۹/۰۸/۱۸| 13:12|خانومِ لبخند :)| |
پلمپ ۱۵۱ واحد صنفي متخلف در مسجدسلیمان 
بازدید : 29
شنبه 9 آبان 1399 زمان : 8:39

صبح پاییزی بخیر و این حرفا :)

چند روزی نیستم. لپ تاپ هم همرام نیست بخوام پست بذارم

با گوشی پست گذاشتن هم که کاری بس سختتت

ولی فرصت بشه حتما میخونمتون.

+ پنجشنبه ۱۳۹۹/۰۸/۰۸| 5:56|خانومِ لبخند :)| |
عجب دنيايي شده ...
بازدید : 21
پنجشنبه 7 آبان 1399 زمان : 6:38

این بچه یکی از منابع انرژی منه. حتی منبع الهام و احساس و عواطفم.
این بچه که میگم منظورم خواهر زاده‌‌‌ای که هنوز سنش دو رقمی‌هم نشده
زنگ زده و میگه: خاله جون میخوای بیای خونمون قلمتو با خودت بیار میخوام برام کتاب بنویسی.
میپرسم قضیه چیه؟ تعریف میکنه که میخواد خلاصه یه فیلمی‌رو به صورت کتاب بنویسه
و اسم خودش رو گذاشته راوی و اسم منم گذاشته نویسنده و تصویرگر! (حالا بماند که من تصویرگر
نیستم و این مرد کوچک از من چی تو ذهنت میبینه خدا میدونه.)
میگم حالا چرا اسم و فامیلم رو میخوای بنویسی؟ "خاله جون" که قشنگتره. میگه: نه! آخه میخوام
چند سال دیگه کتابو چاپ کنم اونوقت مردم تو رو به اسم بشناسن و معروف باشی و بهت سفارش بدن.
همینجوری که داره همه چی رو با آب و تاب تعریف میکنه و سفارشات لازم رو میده سکوت میکنم و از فکرم میگذره

که تو کی اینقدر بزرگ شدی عزیز خاله که حرفای بزرگونه میزنی و حواست به همه چی هست.
همین بچه ست که هر وقت با همیم تکالیف مدرسه ش رو میذاره کنار و دفتر نقاشی و مداداشو میاره و میگه
بیا نقاشی بکشیم و هر وقت از دنیای رنگ‌ها دور میشم به یه نحوی دوباره منو به همه چی نزدیک میکنه.
همین بچه ست که وقتی باهاش در مورد کار حرف زدم گفت خاله جون تو که هنرمندی میتونی یه چیزی بسازی
بفروشی. تو میتونی. همین بچه ست که همیشه نقاشیاشو نشونم میده و میبینم که چقدر استعداد داره.
همین بچه ست که هر وقت میخوام عکس بگیرم با دقت نگاه میکنه و کنجکاوه که ببینه از چی عکس میگیرم.
همین بچه ست که الان بخاطرش که انتظار داره قلم و دوات رو بردارم و برم پیشش تا براش خوشنویسی کنم،
بعد از دو سال شایدم بیشتر دست به قلم شدم و امروز نوشتم و نوشتنم همیشگی شد.
همین بچه ست که هر چی بزرگتر میشه بیشتر در مقابلش احساس مسئولیت میکنم و خوشحالی و آینده خوبش
آرزومه و مثل پسر نداشته م دوستش دارم و تو دنیایی که رشته‌های هنری اونقدرا آینده و شغل محسوب نمیشه
و از طرفی بیش از هر کس دیگه روم حساب کرده ناامیدش نکنم و در حد توانم نذارم از هنر دور بشه.
قبلا نوشتم دوباره هم مینویسم. میگن خواهرزاده همون بچه ایه که تو فقط بدنیا نیاوردیش.

+ اگه خوشنویسی ازینجا رد شد لطفاً به روم نیاره که خطم خوب نیست.

+ سه شنبه ۱۳۹۹/۰۸/۰۶| 16:7|خانومِ لبخند :)| |
اعلام نتایج کنکور -سنجش
بازدید : 22
سه شنبه 5 آبان 1399 زمان : 6:38

زمان دانشجویی یکی از اساتید یه کتاب جهت معرفی کردن با خودش آورد سر کلاس. ازش خواستم که کتابو
امانت بگیرم. خیلی صریح و جدی گفت: من کتاب به کسی نمیدم! من که همون لحظه از جوابش وا رفتم فکر کردم خب
یه کتابه دیگه چرا نباید بده؛ تا اینکه خودم به یکی دو نفری کتاب امانت دادم و وقتی بعد از مدت خیلی طولانی
بهم برگردونن و با انواع لک غذا و کاغذ‌های تا خورده و مچاله و ... روبرو شدم گفتم درود بر تو استاد
کار درستی میکنی به کسی کتاب نمیدی.
کسی که کتاب میخونه (هرچند محدود) مطمئناً کتاباش خیلی براش ارزشمندن. شاید شاید شاید اونی که
کتاب امانت میگیره متوجه این ارزش نباشه و سهوی کتاب سالمو ترکیده برگردونه.
حتی خودمم چند سالی میشه کتاب امانت نگرفتم. با اینکه خیلی مراقبم اما ممکنه یه اتفاقی بیوفته و کتاب خراب بشه
و اونوقت میدونم صاحبش چقدر ممکنه ناراحت بشه.
غیر از تر و تمیزی کتاب یه چیزی که بهش فکر میکنم ( دلیلی که استاد بهم کتاب نداد) اینه که اگه یه نفر اون کتاب
براش مهم باشه و واقعا طالبش باشه و بتونه خرید کنه چرا از کسی امانت میگیره.
شاید عجیب یا حتی خودخواهانه به نظر بیاد ولی وقتی حس میکنم کسی که ازم کتاب میخواد اونقدرا طالبش نیست
و صرفاً بخواد یه چیزی بخونه و ورق بزنه حس خوبی بهم دست نمیده.

+ کتابای درسی شامل این موضوع نمیشه
+ کتاب به کسی امانت میدید؟ نمیدید؟ یا اصلا خودتون امانت میگیرید؟
+ مثل اینکه کتاب خیلی خط قرمزه

+ یکشنبه ۱۳۹۹/۰۸/۰۴| 20:3|خانومِ لبخند :)| |
مهمترین خدمات شرکت بادران لایف در زمینه تخفیف محصولات در ایران
بازدید : 34
دوشنبه 4 آبان 1399 زمان : 8:37

دیدی وقتی تو جاده‌‌‌ای و هوا گرم جلو روت سراب می‌بینی فرقی نمیکنه پیاده باشی یا سواره
ولی هرچقدر میری جلو بهش نمیرسی
عطش رسیدن به چیزی رو داری و میخوای که واقعی باشه و زودتر برسی به مقصدت و
خیالت راحت بشه و نفس تازه کنی ولی هرچی میگذره دور تر میشی
یه وقتایی دیگه راه رفتن و دویدن تنهایی جواب نمیده
همون موقعی که از همه جا می‌بُری و میگی: خدا تنهایی از پسش برنمیام
تنهایی نمیتونم. دیگه میسپرم دست خودت، اونوقت دستتو میگیره میبرتت توی راهی
که خودش هموار کرده و به یک چشم به هم زدن تو رو میرسونه به مقصدت و سیرابت میکنه
اون لحظه ست که خجالت میکشی ازینکه چرا زودتر ازش نخواستی، چرا از اول نسپردی بهش
تو بنده کوچیکش چطور میخواستی تو این دنیای به این بزرگی که همه مسیراش روشن نیست
بدون چراغ و راهنما بری و به مقصد برسی

گر چاره تویی
بیچاره منم جانا
«مولانا»

+ یادی کنم از جمله‌‌‌ای که تو وب بهار نارنج خوندم: خدایا تو بساز. تو بسازی قشنگتره
+ یه بیت شعر بنویسید بخونیم لذت ببریم


+ شنبه ۱۳۹۹/۰۸/۰۳| 21:21|خانومِ لبخند :)| |
کی گفته همیشه آخرش خوشه ؟
بازدید : 25
شنبه 2 آبان 1399 زمان : 16:37


صبحای جمعه طبق عادت همیشگیش انار دون میکنه و همیشه به منم میگه: مامان میوه فصل رو باید خورد
چرا آخه انار نمیخوری و منم همیشه مقاومت میکنم و کم پیش میاد که انار بخورم.
میدونی آخه انار با اینکه خیلی خوشمزه ست ولی دونه‌های سفیدش اگه نبود شاید راحت تر باهاش کنار میومدم
یاد خواهر زاده بزرگه افتادم که وقتی کوچیکتر بود میگفت انار دوست ندارم. توش سنگ داره :))

الان باید همراه بابا تو جمشیدیه میبودم و هوای خنکش رو میفرستادم تو ریه‌هام
ولی خب تنبلیم گل کرد و ترجیح دادم بمونم خونه و به چند تا کار برسم و یادی ازین عکس انار بکنم
و خب الان پشیمونم و نرفتنم رو با آب دادن به گلدونای مامان رو تراس تو هوای خنک تو شهر یکمی‌جبران کردم.


+ جمعه ۱۳۹۹/۰۸/۰۲| 8:10|خانومِ لبخند :)| |
پسر دوسته دو اتیشه
بازدید : 22
پنجشنبه 30 مهر 1399 زمان : 1:38

اول اینکه ممنون ازتون که شناس و ناشناس و با کامنت و بی کامنت و به هر نحوی بود نظرتونو گفتید
بیشتر نظرات لطف و محبتتون بود و ممنون که همیشه بهم لطف دارید.

+ در مورد اون پیغام با موضوع "تعارض" سوال اینجاست که تعارض با کی؟ یا چی؟

+ در مورد "دیرجوش بودن" باید بگم که بله درسته من کمی‌دیرجوشم. مخصوصاً تو فضای مجازی که چهره به چهره
با آدما در ارتباط نیستم. حد و مرز و احترام و میزان صمیمیت رو طبق تجربه و خلق و خوم رعایت میکنم.
ولی وقتی بجوشم دیگه خوب میجوشم :)

+ در مورد اون پیغام "با ما به ازین باش" باشه فقط کافیه اسمت رو بدونم با شما به ازین میشم :))

+ و در مورد "عکس‌ها" که چند باری پیش اومده و بهم گفتید دوست داشتید سیو کنید.
قفل راست کلیک رو برداشتم. راحت باشید :)

+ و مورد آخر که گفتند با کامنت هم میشد حرف زد
بله با کامنت هم میشد نظراتو گفت. اما چرا نباید یه راه متفاوت رو تجربه میکردم؟!
برای من که جدید بود و لذت بردم.

+ چهارشنبه ۱۳۹۹/۰۷/۳۰| 16:56|خانومِ لبخند :)| |
انجمن ادبی اسدالله خان(ــثبتـ: کاتبِ ویژه اسدالله خان+ــثبتــ تفاوت + ــثبتـــ)طنز
بازدید : 22
پنجشنبه 30 مهر 1399 زمان : 7:37

از در اومد تو و طبع شعر خوندنش گل کرد و شروع کرد:
"دوش دیدم که ملائک درِ میخانه زدند...."
گفتم: به به !
منتظر بودم مصرع بعدشو بخونه " گِل آدم بِسِرشتند و به پیمانه زدند"
و یهو خوند:
"سرِ مردِ کچلی را فرِ شش ماهه زدند "

آخه چرا؟ این تحریفات شعری تا به کجا؟
این بامزه بودن‌ها تا به کی ؟ :))
.
.
.
+ یه مدته که فکر میکنم تو دنیای مجازی چطوری به نظر میام.
واقعاً اون چیزی که هستم از نوشته‌هام و کامنتام برداشت میشه یا متفاوته.
من از اون دسته آدمایی نیستم که بگم کاملاً نسبت به نظر و فکر دیگران بی تفاوتم
اتفاقاً خوشحال میشم بدونم کسایی که مدتی با من در ارتباطن نگرشون
نسبت به من چیه؟ یه جور آزمون و خطا و سبک سنگین کردن شخصیه.
خب مقدمه رو تموم کنم و برم سر اصل مطلب
پیام ناشناس رو تو وب خنیاگر دیدم و فرصت خوبی میدونمش که هر چیزی که به ذهنتون میرسه
رو برام بنویسید. نه اسم لازم داره و نه پیامتون رو کسی میبینه . فقط خودم میخونم و نمیدونم که کی پیام رو داده
پس خیلی راحت هر نظری که در موردم دارید بنویسید. دلگیری یا ناراحتی یا حرفی که نمیشه عادی گفت
یا سوالی که نشده ازم بپرسید یا نگرشتون نسبت به من یا هرچیز دیگه. چه دوستانی که میشناسمشون و چه
دوستانی که نمیشناسم و فقط میخونن اینجا رو.
لینکش اینجاست


+ دوشنبه ۱۳۹۹/۰۷/۲۸| 19:25|خانومِ لبخند :)|
انجمن ادبی اسدالله خان: سلام،پیام،مدام=>ارسال کنید

تعداد صفحات : 0

آرشیو
آمار سایت
  • کل مطالب :
  • کل نظرات :
  • افراد آنلاین :
  • تعداد اعضا :
  • بازدید امروز :
  • بازدید کننده امروز :
  • باردید دیروز :
  • بازدید کننده دیروز :
  • گوگل امروز :
  • گوگل دیروز :
  • بازدید هفته :
  • بازدید ماه :
  • بازدید سال :
  • بازدید کلی :