loading...

بیست و هفت سالگی

قسمت هایی از زندگیم

بازدید : 23
پنجشنبه 30 مهر 1399 زمان : 7:37

از در اومد تو و طبع شعر خوندنش گل کرد و شروع کرد:
"دوش دیدم که ملائک درِ میخانه زدند...."
گفتم: به به !
منتظر بودم مصرع بعدشو بخونه " گِل آدم بِسِرشتند و به پیمانه زدند"
و یهو خوند:
"سرِ مردِ کچلی را فرِ شش ماهه زدند "

آخه چرا؟ این تحریفات شعری تا به کجا؟
این بامزه بودن‌ها تا به کی ؟ :))
.
.
.
+ یه مدته که فکر میکنم تو دنیای مجازی چطوری به نظر میام.
واقعاً اون چیزی که هستم از نوشته‌هام و کامنتام برداشت میشه یا متفاوته.
من از اون دسته آدمایی نیستم که بگم کاملاً نسبت به نظر و فکر دیگران بی تفاوتم
اتفاقاً خوشحال میشم بدونم کسایی که مدتی با من در ارتباطن نگرشون
نسبت به من چیه؟ یه جور آزمون و خطا و سبک سنگین کردن شخصیه.
خب مقدمه رو تموم کنم و برم سر اصل مطلب
پیام ناشناس رو تو وب خنیاگر دیدم و فرصت خوبی میدونمش که هر چیزی که به ذهنتون میرسه
رو برام بنویسید. نه اسم لازم داره و نه پیامتون رو کسی میبینه . فقط خودم میخونم و نمیدونم که کی پیام رو داده
پس خیلی راحت هر نظری که در موردم دارید بنویسید. دلگیری یا ناراحتی یا حرفی که نمیشه عادی گفت
یا سوالی که نشده ازم بپرسید یا نگرشتون نسبت به من یا هرچیز دیگه. چه دوستانی که میشناسمشون و چه
دوستانی که نمیشناسم و فقط میخونن اینجا رو.
لینکش اینجاست


+ دوشنبه ۱۳۹۹/۰۷/۲۸| 19:25|خانومِ لبخند :)|
انجمن ادبی اسدالله خان: سلام،پیام،مدام=>ارسال کنید
نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 0

آرشیو
آمار سایت
  • کل مطالب :
  • کل نظرات :
  • افراد آنلاین :
  • تعداد اعضا :
  • بازدید امروز :
  • بازدید کننده امروز :
  • باردید دیروز :
  • بازدید کننده دیروز :
  • گوگل امروز :
  • گوگل دیروز :
  • بازدید هفته :
  • بازدید ماه :
  • بازدید سال :
  • بازدید کلی :